دولت آمریکا در یک چرخش آشکار سیاسی بزرگترین برنامه فروش تسلیحات در تاریخ را به اعراب حاشیه جنوب خلیج فارس به اجرا گذاشته است. آمریکا از جنگ اول خلیج فارس در سال 1990 به این سو پس از مهار قدرت عراق شخصا خود مسئولیت محدود کردن تنها قدرت باقیمانده در منطقه یعنی ایران را بعهده گرفته بود. از آن زمان حضور گسترده نیروهای آمریکایی در خلیج فارس ضامن حفظ منافع آمریکا و همپیمانان این کشور بود. اکنون بنظر میرسد این مسئولیت در حال تفویض به کشورهای عربی است. در واقع تنها یک تغییر بزرگ استراتژی در افکار دولتمردان آمریکایی میتواند تصمیماتی به این بزرگی را توجیه کند. ایران در سالهای گذشته دو جهش راهبردی را در قدرت نظامی خود تجربه کرده است. در گام اول دستیابی ایران به فناوری هستهای موجب شد فناوری نظامی متعارف اعراب در برابر فناوری غیرمتعارف هستهای ایران (ولو بدون بمب) از کار بیفتد. در این مرحله ایالات متحده تنها قدرتی بود که توانایی موازنه توانایی جدید ایران در سطح منطقهای را داشت و آمریکا بعنوان رهبر جهان غرب بسرعت به ایفای نقش رهبری در مبارزه با ایران پرداخت. در گام دوم جنگ 33 روزه حزبالله با اسراییل در سال گذشته عملا نشان داد که فناوری متعارف نظامی ایران نیز به برتری یا دستکم موازنه با فناوری نظامی متعارف غرب رسیده است. اگرچه برای مدت یک سال ازین تحول جدی، آمریکا در سردرگمی بسر میبرد اما اکنون با مسلح کردن بیسابقه اعراب به این تحول واکنش نشان میدهد. در حقیقت آمریکا نظام جدید امنیتی خلیج فارس را بر پایه موازنه قدرت هستهای ایران با قدرت هستهای آمریکا و موازنه قدرت متعارف ایران با قدرت متعارف اعراب (و نه اسراییل که خیلی از ایران دور است و اخیرا تضعیف هم شده) قرار میدهد. چنین ساختاری با حفظ کنترل اتمی آمریکا بر منطقه، امکان برخوردهای کمشدت متعارف میان ایران و آمریکا که میتواند مشابه جنگ 33 روزه به شکست راهبردی غرب دامن بزند از بین میرود. در این ساختار امنیتی جدید نیازی به استقرار نیروهای متعارف آمریکایی در منطقه نخواهد بود و انتظار میرود پس از تکمیل این طرح نیروهای آمریکایی از منطقه خارج شوند. از سوی دیگر آمریکا تلاش میکند با افزایش توانایی نظامی کشورهای همسایه ایران از حرکت آنها بسمت فناوری هستهای که در دراز مدت سلطه آمریکا بر منطقه را نابود میکند جلوگیری کند.
با این حال باید اشاره کنیم که طرح تسلیحاتی جدید برای اعراب یک تراژدی تاریخی خواهد بود. آشکار است که این یک طرح آمریکایی است و منافع درازمدت آن برای آمریکا و غرب خواهد بود و توجه به اعراب در این طرح تنها برای قانع کردن آنها در جهت بعهده گرفتن این نقش دشوار در منطقه است. خریدهای عظیم تسلیحاتی خزانه دولتهای عربی را خالی خواهد کرد و پول نفتی که از مصرفکنندگان غربی دریافت شده است به آمریکا و شرکتهای تسلیحاتی بازخواهد گشت. اما نصیب اعراب تنها مشتی ابزارهای فوق مدرن بیمصرفی است که تنها برای ترساندن همسایگان کاربرد دارد. انبوهی از مستشاران آمریکایی برای اداره سیستمهای جدید وارد خواهند شد. بنابراین منابع انبوهی صرف برپایی سامانههایی میشوند که هیچ پیوندی با اقتصاد کشورهای میزبان ندارد. اما در سوی دیگر میدان در ایران، بازدارندگی مبتنی بر دستیابی به فناوری هستهای یک حرکت کاملا بومی بوده است. احداث کارخانجات و دستیابی به فناوری موجب ایجاد یک بخش اقتصادی بسیار پیشرفته و با فناوری بالا در کشور شده است که بسرعت قابل تعمیم به کاربردهای دیگر خواهد بود. جالب اینجاست که حتی فعالیتهای نظامی متعارف نیز در ایران بدلیل بومی بودن منجر به پیشرفت بلندمدت اقتصادی و تقویت بخش فناوری پیشرفته شده است. در حقیقت ایران با راهبردی که در پیش گرفته است اگرچه سایه سنگین ابرقدرتها را بالای سر خود احساس میکند اما با بریدن زنجیر توسعه وابسته به غرب یک توسعه بومی را پایهگذاری کرده که در چند دهه آینده منجر به شکوفایی اقتصادی در سطح بینالمللی برای ایران خواهد شد. در حالی که اعراب درست به این دلیل که وابسته به غرب هستند امکان رسیدن به رشد واقعی اقتصادی را برای خود از بین بردهاند.
|
بینالمللی |
جان مینارد کینز در آغاز جنگ جهانی اول جوانی 32 ساله بود که بعنوان اقتصاددان در خزانهداری دولت بریتانیا خدمت میکرد. پس از پایان جنگ و شکست آلمان در سال 1919، کینز عضو هیات مذاکره کننده در کنفرانس ورسای برای انعقاد پیمان صلح شد. کنفرانس ورسای امپراطوری اتریش-مجارستان را تجزیه کرد، لهستان را از آلمان جدا کرد، تجهیزات ارتش آلمان را به طرفهای پیروز تحویل داد و بالاخره غرامت سنگین 40 میلیارد دلاری (به دلار آن وقت) را به آلمان تحمیل کرد. کینز در حالی که هنوز کنفرانس ادامه داشت از تصمیمات غلط اقتصادی رهبران آن مایوس شد و از عضویت در هیات نمایندگی بریتانیا استعفا داد. پس از آن وی وقت خود را صرف نوشتن کتاب پیامدهای اقتصادی در زمان صلح کرد که بلافاصله پس از انتشار تاثیر گستردهای از خود بجا گذاشت. کینز معتقد بود کنفرانس ورسای تعهداتی برای آلمان ایجاد کرده است که نتیجهای جز فروپاشی اقتصادی آلمان و کل اروپا نخواهد داشت.
اکنون زمانی گذشت و دهه 30 فرامیرسید. ملت آلمان از مصیبت بزرگی که در جنگ جهانی اول درست کرده بود پشیمان بود و صادقانه میکوشید غرامتها را پرداخت کند. با اینکه بخشی از غرامتها بصورت جنسی و در قالب کالاهایی مثل زغالسنگ و غیره پرداخت میشد اما بیشتر آن میبایست نقدی صورت میگرفت. برای پرداخت نقدی نیز میبایست آلمان دارای مازاد تجاری با خارج از کشور باشد تا بتواند این مازاد را به پرداخت غرامت تخصیص دهد. این در حالی بود که اقتصاد آلمان در اثر جنگ نابود شده بود و نه تنها مازاد تجاری وجود نداشت بلکه کسری نیز در میان بود. دولت آلمان مالیاتها را افزایش داد و سرانجام در موعد سررسید غرامتها مجبور به وامگیری شد. فشار وامهای خارجی و یک سلسله رویدادهای زنجیرهای منجر به بروز «ابرتورم» بزرگ در تاریخ آلمان شد. مردم در آلمان به خاک سیاه نشستند، قیمتها در اوج تورم ساعت به ساعت بالا میرفت. اتریش نیز گرفتار تورم شدیدی شد (گالبرایت، سیری در اقتصاد معاصر) ..... سرانجام در سال 1932 پس از شکستهای مکرر اقتصادی دولتهای آلمان، هیتلر به قدرت رسید. هیتلر در اولین اقدام بازپرداخت غرامتهای جنگ جهانی اول را قطع کرد. وی سپس به رشته اقداماتی در زمینه قیمتگذاری و منع واردات دست زد که اوضاع اقتصادی کشور را بهبود داد. بسرعت رکود اقتصادی آلمان به پایان رسید، ابرقدرت انتقامجو دوباره بیدار شده بود. هیتلر با یک حرکت سریع لهستان را اشغال کرد، معاهده ورسای نقض شده بود، اینک جنگ جهانی دوم آغاز میشد.
چند ماه پیش عبدالعزیز حکیم که گویا وفاداریاش به ایران بیش از منافع ملت عراق است اعلام کرد که عراق موضوع بازپرداخت غرامت جنگ تحمیلی را در دستور کار قرار خواهد داد. این در شرایطی است که عراق همین حالا هم در اوج بدبختی خود قرار دارد. شیرازه عراق بعنوان یک ملت از هم پاشیده است، تلفات بزرگ در جنگهای متوالی و تحریمها (چند صد هزار در جنگ با ایران، نیم میلیون در تحریمها و نیم میلیون در دوران اشغال) میرود که از عراق یک ملت به لحاظ تاریخی شکستخورده مانند ملل آفریقایی پس از بردهداری بسازد. البته رفسنجانی بلافاصله پس از اظهارات حکیم اعلام کرد که اکنون زمان مناسبی برای طرح بحث غرامت نیست. اگر اکنون ایران بخواهد طلب خود را از عراق بگیرد چارهای ندارد جز اینکه لقمه را از دهان فقیرترین اقشار عراق برباید. مبالغ اندکی که حاصل از صادرات نفت عراق است میبایست به مصرف واردات کالاهای ضروری مصرفی و سرمایهگذاریهای اضطراری برسد. عراق برخلاف ایران در طول جنگ تمام نیروی اقتصادیاش را صرف جنگ کرد و در زمینه تولیدات غیرنظامی بشدت عقب ماند. پس از آن نیز بلافاصله با تحریمهای شدید بینالمللی که هدفش بیشتر قدرتنمایی آمریکا در نظم نوین جهانی بود کوچکترین امکانی برای بازسازی اقتصاد خود نداشت و اکنون نیز جریان فرار سرمایهها و نیروی انسانی از این کشور بدلیل ناامنی بسیار شدید است. عراق جدید برای ما یک بمب ساعتی است. البته تاریخ به ما در این زمینه تذکر داده است. زمانی که ایران و عراق قطعنامه صلح را پذیرفتند، کشورهای عربی که وامهای کلانی در طول جنگ در اختیار عراق قرار داده بودند تا از پیروزی ایران جلوگیری شود خواستار بازپرداخت بدهیها شدند. این درخواستها حتی از سوی کشور کوچکی چون کویت که بقولی استان نوزدهم عراق محسوب میشد شدت گرفت و حاصل آن چیزی نبود جز ورود عراق به جنگ خانمانسوز دیگری برای پاک کردن صورت حسابها. وگرنه چگونه میشد عراقی که زخمهای عمیقی از جنگ قبلی بر تن داشت بفاصله یک سال جنگ بزرگ دیگری را آغاز کند؟ آیا همه چیز را باید به حساب دیوانگی صدام حسین و توطئه آمریکا گذاشت؟
ایران شایسته است بخشودگی کامل غرامت جنگ را به مناسبت سقوط دیکتاتور عراق اعلام کند. این امر میتواند منجر به تزریق روحیه و امید به ملت مظلوم عراق در مقطع حساس کنونی بشود. از سوی دیگر اکنون دیگر غرامت 200 میلیارد دلاری برای ما ارزش چندانی ندارد چرا که ارزش دلار هر 16 سال یکبار نصف میشود و اگر قرار باشد چند دهه دیگر هم برای این بازپرداخت صبر کنیم از نظر مالی ارزش آن بمراتب کمتر نیز خواهد شد. در حالی که ملت فقیر عراق اکنون نیاز شدیدی به همین مبالغ اندک دارد. فراتر از بخشودگی بدهیها، شایسته است ایران همانند آمریکا پس از جنگ دوم جهانی کمکهای بلاعوض گستردهای را در اختیار عراق قرار دهد تا به احیای اقتصادی آن کمک کند. این کمکها میتواند در قالب خرید مواد اولیه و ماشینآلات دوباره به ایران بازگردد و باعث افزایش اشتغال در ایران شود یا با اجرای طرحهای موفق کشاورزی همچون خرید تضمینی محصولات کشاورزی در عراق مستقیما به فقیرترین اقشار این کشور کمک کند. شکوفایی اقتصادی عراق در بلندمدت بازار گشتردهای برای محصولات ایرانی بوجود خواهد آورد که سود ناشی از آن بمراتب بیشتر از غرامت جنگی توام با نفرت از ایران خواهد بود.
|
بینالمللی |
با توجه به انتقاد اخیر رییس جمهور از نظام آموزشی کشور بیمناسبت نیست که برخی نظرات جامعه دانشگاهی کشور درباره مشکلات و موانع موجود بر سر راه علم و فناوری در جامعه ایران بازگو شود. اگر چه تاکید ویژه احمدینژاد بر تئوریزدگی در آموزش بود فکر میکنم مشکلات نظام علمی ایران در درجه اول به سازماندهی مربوط باشد تا اهداف. از حدود چند دهه قبل (دهه هشتاد میلادی به این طرف) با ظهور معجزه اقتصادی در ژاپن و تقابل جدی اقتصادی و فناورانه ژاپن با آمریکا تحلیلهای زیادی درباره چرایی برتری ژاپن در بسیاری از رشتههای صنعتی بر همتاهای غربیاش بیان شد. اگر چه امروزه با رکود اقتصادیای که ژاپن از سال 1990 با آن دست به گریبان است دیگر کمتر کسی به شیوههای مدیریتی و ساختار اجتماعی ژاپن فکر میکند و نگاهها بیشتر معطوف به رقیب تازه نفس یعنی چین است. اما میراث ژاپن در زمینه صنعت یگانه بوده است. الگوی توسعه ژاپنی تفاوت مهمی با الگوی توسعه آمریکایی داشت. ژاپنیها وقت خود را برای تحقیقات بنیادی تلف نمیکردند. در عوض تلاش اصلی آنها بر سازماندهی تولید، اقتصادی کردن و افزایش کیفیت محصولات قرار داشت. بنیانهای نظری صنعت الکترونیک در آمریکا کشف شد اما نهایتا این ژاپنیها بودند که «الکترونیک مصرفی» را به یک صنعت همهگیر تبدیل کردند. برای دهههای متوالی آمریکا محصولات تازهای را در بخشهای تحقیقاتی خود تولید میکرد، اما پس از چند سال وقتی ژاپنیها به هر نحو (از جمله جاسوسی فنی) تا حدودی فناوری را بدست میآوردند در تولید آن آمریکا را پشتسر میگذاشتند و حتی بازار داخلی آمریکا را هم تصرف میکردند. تا حدودی میتوان مدعی شد شیوه ژاپنی صنعت الگوی آنچه امروز «کارآفرینی» نامیده میشود قرار گرفته است. کارآفرینی یعنی بها دادن به تولید و ایجاد فرصتهای شغلی بجای غرق شدن در تئوریهای ریاضی پیچیده. کارآفرینی یعنی اکتفا به فناوری سطح پایینتر و در عوض کوشش برای راهاندازی صنعت و تولید. حال که منشاء تاریخی نظریه کارآفرینی روشن شد امیدوارم سرنوشت دو اقتصاد ژاپن و آمریکا بعد از گذشت سه دهه از دوره درخشش ژاپن بقدر کافی گویا باشد که محو صد در صد نظریه کارآفرینی نشویم. البته عناصر مثبتی در این نظریه وجود دارد و در خود آمریکا هم گونهای از کارآفرینی موجود است اما آنچه مورد تاکید است این است که نفی نظریه پردازی علمی تحت عنوان تئوری زدگی باعث کاهش ظرفیتهای خلاقانه فنی و اقتصادی میشود و فرصت جهشهای بزرگ را از کشور خواهد گرفت. مثال مهم آن اختراعی بنام شبکه اینترنت است. اگرچه ممکن بود در ابتدا اینترنت یک سرگرمی دانشگاهی بنظر برسد اما بتدریج و پس از سی سال در دهه نود آنچنان شکوفا شد که توانست اقتصاد آمریکا را بشدت تقویت کند. سلاح اتمی در ابتدا چیزی جز دلمشغولی فیزیکدانان آلمانی در مورد رفتار ماده در ابعاد کوچک نبود. اتفاقا اصطلاحی که آمریکاییها برای دفاع از پژوهشهای بنیادی میآورند این است که اگر این کار را نکنیم فردا ممکن است با چیزی معادل بمب اتمی در جنگ جهانی دوم در دست دشمنانمان روبرو شویم. امروزه روشن است که خلاقیت و نوآوری از مهمترین ابعاد موفقیت یک نظام علمی-اقتصادی است و این خلاقیت پیوند وثیقی با پژوهشهای بنیادی دارد.
مشکل اصلی آموزش عالی در ایران را میتوان بلاتکلیفی و عدم جدیت موجود در آن دانست. مشخص است که اگر هدف تعریفشدهای برای سیستم به این بزرگی وجود داشت دستیابی به آن قابل اندازهگیری بود و طبعا پیشرفت دور از دسترس نبود. بعنوان مثال زمانی که در کشور تصمیم به توسعه فناوری هستهای گرفته شد درست به این دلیل که جدیت وجود داشت ظرف یک دهه موفقیتها یکی پس از دیگری بدست آمد اما در دانشگاههای ما چنین هدفمندیای مشاهده نمیشود. بازتاب بیهدفی از هم پاشیدن سازماندهی است. استادان دانشگاه آدمهایی همهکاره هستند. اکثر آنها برای خودشان شرکت تاسیس کردهاند و با سوءاستفاده از عنوان دانشگاهی که دارند پروژههای بزرگی بدست آوردهاند. بیشتر وقت این اساتید به رتق و فتق امور شرکتی میگذرد و به عضویت در هیات علمی دانشگاه بعنوان صرفا یک عنوان نگاه میکنند. اگر چه با روی کار آمدن احمدینژاد حقوق اساتید دو برابر شد و به حدود یک میلیون تومان در ماه رسید اما این امر تاثیری در بیقیدی نسبت به دانشگاه نگذاشت. انتظار میرفت گام بعدی سیاست احمدینژاد الزامی کردن حضور تمام وقت اساتید در دانشگاه باشد اما چنین چیزی به وقوع نپیوست. اساتید دانشگاه عمدتا بدلیل اینکه مقامات مهمی در صنعت یا نظام اداری به عهده دارند ارزشی برای کارهای تحقیقاتی قایل نیستند. از سوی دیگر دانشجویان تحصیلات تکمیلی که بخش اعظم تحقیقات باید به عهده آنها باشد نیز انگیزهای برای کار کردن ندارند. در حالی که در همه دنیا دوره کارشناسی ارشد در عرض دوره دکترا قرار دارد و دانشجو میتواند مستقیما از کارشناسی به دکترا وارد شود ایران فاقد چنین سیستم کارآمدی است. نتیجه آن است که دانشجو وقتی وارد دوره دکترا میشود که خیلی سنش بالا رفته است، احتمالا ازدواج کرده و تازه حساب سربازی رفتن بعد از چهار سال را هم میکند. در نتیجه خودبخود دانشجوی دکترا دیگر توان جدی گرفتن درس را بعنوان فعالیت اصلی زندگی خود ندارد. وی مجبور است در کنار درس کار هم بکند. یعنی درست همان اتفاقی که برای استاد هم افتاده است. با وجودی که هر استاد در دانشگاه مدیر یک شرکت هم هست اما تلاش استادان فقط صرف جذب بهترین دانشجویان به شرکتشان است و هیچ ارتباط نظاممندی میان صنعت و دانشگاه وجود ندارد. بنابراین استاد بیانگیزه، دانشجو بیانگیزه و فرآیند آموزش پادرهواست. آیا با این وضعیت تعجبی دارد که شاهد کاهش شدید حضور قشر جدی جامعه (پسران) در دانشگاهها هستیم؟ آیا باز هم باید از مدرکگرایی و ظاهربینی ناراحت باشیم؟ البته با وجود همه این کاستیها جامعه علمی ایران در محیط بینالمللی در حال ترقی قابل ملاحظهای است اما این منافی وجود ضعفهای ساختاری در نظام آموزش عالی نیست و تنها نشاندهنده این است که با رفع این موانع روند حرکت علمی در ایران چقدر میتوانست سریعتر باشد.
مطالب مرتبط:
نخبگان آینده ساز ، پخمگان آینده دار
|
بینالمللی |
برخی از نویسندگان (آنتونیو نگری و مایکل هارت، امپراطوری) شورشهای اجتماعی جوانان در دهه 60 در سراسر دنیای غرب و بویژه آمریکا را سرآغاز عصر تازهای از تحول در مفهوم قدرت میدانند که مشخصه آن تمرکززدایی و ایجاد یک قدرت بدون مرکز ابتدا در جامعه ایالات متحده و سپس گسترش آن در سراسر دنیا بوده است. تحلیل مشابهی توسط آینده نگران (آلوین تافلر، جابجایی در قدرت) مبنی بر دگرگونی اساسی سپهر قدرت و چرخش از قدرت سخت مبتنی بر زور و نیروی نظامی بسوی قدرت نرم مبتنی بر دانایی و اطلاعات از دهه 70 میلادی ارائه شده است. سال 1970 اولین سالی بود که در آن بطور نمادین درصد نیروی کار شاغل در بخشهای خدماتی (مبتنی بر اطلاعات) از بخش صنعت در آمریکا پیشی گرفت.
ساختار جدید قدرت غرب اولین رویارویی خود را با شرق کمونیستی تجربه کرد. تهاجم فرهنگی به بلوک شرق ارکان جوامع کمونیستی را بلرزه درآورد و پیروزیهای بزرگی را نصیب غرب نمود. واقعا اگر قرار بود همین مقدار غنایم از طریق نیروی نظامی بدست آید چه حجمی از سلاح و پول و تلفات لازم بود تا یک دوجین کشور بزرگ و کوچک دشمن را بگشاید و تبدیل به متحد راهبردی غرب بنماید؟ تردیدی نیست که پیروزی سرمایهداری بر کمونیسم را باید در عرصه فرهنگ تحلیل کرد. در شرایطی که گفتمان مارکسیسم تمام تاکیدش بر زیربنایی بودن مسایل اقتصادی و روابط نیروی کار با سایر نهادههای تولید بود، غرب زمین بازی را به عرصه فرهنگ تغییر داد. اگر چه گورباچف با اعلام سیاست فضای باز سیاسی در دوران گلاسنوست تلاش کرد این عقبماندگی فرهنگی را جبران کند اما تاریخ نشان داد که دیگر دیر شده بود.
پس از پیروزی بر بلوک شرق اگرچه غول قدرت نظامی آمریکا در عملیات طوفان صحرا برای همیشه از شیشه بیرون آمد اما هنوز قدرت نرم در تحولات جهانی مورد نظر آمریکا حرف اول را میزند. در مورد ایران پس از جنگ تحمیلی دو سیاست مختلف در نظر گرفته شد. اولی با استفاده از نهادهای مالی بینالمللی بر تکنوکراتهای بقدرت رسیده در ایران دوران رفسنجانی چنان تاثیر گذاشت که بدون نیاز به هرگونه شدت عملی ایران توصیههای اقتصادی آمریکا را موبهمو به مورد اجرا گذاشت. این سیاستها در درجه اول میتوانست ایران را مانند برزیل، آرژانتین و سایر لاتینها به کشوری مقروض به بانک جهانی و تحتالحمایه آنها تبدیل کند. پس از فتح اقتصاد نوبت به روبنای سیاست رسید. عوامل براندازی با سوءاستفاده از آرای انتخاباتی جناح چپ سنتی در ایران به ساختار قدرت نفوذ کردند و چنان در رسیدن به آمالشان عجله کردند که دو سال بعد در 18 تیر 78 به فاز براندازی سخت و آشوبگرانه وارد شدند که البته شکست خوردند.
انفعال انقلاب اسلامی در برابر تحولات در سپهر قدرت اما بیش ازین ادامه نیافت. اگرچه نیروهای انقلابی در دوران رفسنجانی نتوانستند اجرای سیاستهای اقتصادی تعدیل را متوقف کنند اما با ورود رهبر انقلاب به عرصه فکری پس از دوم خرداد و طرح مباحث گستردهای مثل جامعه مدینه النبی بجای جامعه مدنی استارت تحول در انقلاب اسلامی زده شد. در شرایطی که آمریکا در سراسر جهان از طریق انتخابات و تاکتیکهای مربوط به آن قدرتهای مخالف غرب را سرنگون میساخت ایران و متحدینش از جمله حزبالله تصمیم گرفتند انتخابات و فضای سیاسی را جدی بگیرند. حزبالله تبدیل به یک حزب سیاسی شد و در انتخابات شرکت کرد. مقارن با آن پیروزی نیروهای ارزشی در انتخاباتهای کوچک در ایران باعث شد آمریکا امید خود را از دولت خاتمی قطع کند. پروژه بعدی آمریکا انقلابهای مخملین بود. اینک دیگر ماسک دمکراسیخواهی را هم کنار میگذاشتند و با استفاده از اراذل و اوباش و به سبک 28 مردادی نهادهای قانونی را تصرف میکردند. اما اینبار نیز نیروهای اسلامی از تحولات خیلی عقب نماندند. در حالی که روزنامه کیهان در آستانه انتخابات ریاست جمهوری تهدید میکرد که اگر قرار بر تکرار انقلاب مخملین در ایران باشد امت حزبالله هم به خیابانها خواهد آمد، حزبالله لبنان هم با استشمام توطئه انقلاب کاج در لبنان چنان راهپیماییهای خیابانی ترتیب داد که آمریکا به یک شکست آبرومندانه رضایت داد. بولدوزر مخملین از کار افتاد.
ادعاهای ارضی بر ضد ایران نیز بخشی از برنامه همهجانبه غرب بر ضد انقلاب است. هدف آن از یکسو ایجاد تشویش در مردم ایران از طریق ایجاد تصور یک درگیری محتوم در آینده با اعراب و از سوی دیگر دامن زدن به عربگرایی در ممالک عربزبان و تبدیل آن به سدی در برابر انقلاب اسلامی است. همانطور که زمانی پارسیگرایی در ایران را به سدی در برابر افکار انقلابی دنیای عرب تبدیل کرده بودند. ایران اما در برابر این بیاخلاقی آشکار دچار اضطراب شده بود. متهم شدن به اشغالگری اتهام سنگینی برای ایرانی بود که اساسش بر اعتراض به اشغالگری اسراییل بنا شده بود. در نظر آمریکاییها این اتهام میتوانست به تضعیف موقعیت اخلاقی نظام اسلامی در داخل و خارج بینجامد. ایران دور اول بازی را با سکوت برگزار کرد اما نتیجه نداد. دور دوم بازی با روی کار آمدن خاتمی و گسترش روابط با ارتجاع منطقه شروع شد اما این هم راهکاری از سر ضعف بود و جواب نداد. ایران سعی کرد واقعبین باشد، پررویی بچه از بزرگترش است و باید با آمریکا طرف شد. ایران برگ هستهای را رو کرد و وارد یک چالش بزرگ با ابرقدرت شد. ایران تا جایی در این چالش پیش رفت که به نوعی همسنگی اتمی (نه لزوما کمی بلکه کیفی) با آمریکا دست یافت. در بحبوحه جنگ نرم ایران وآمریکا کشورهای کوچکتر فهمیدند که در این میدان کارهای نیستند و مدتی خودشان را کنار کشیدند. وقتی آمریکا نهایتا در مقابل ایران احساس ناتوانی کرد بار دیگر مساله جزایر داغ شد. پس از تکرار ادعاهای ارضی بر علیه ایران اما اتفاقات تازهای افتاد. ایران در چالش اتمی با غرب یاد گرفته بود که در محذور اخلاقی قرار نگیرد. این بار ایران در یک تحول کیفی سیاسی ادعای ارضی را با ادعای ارضی متقابل (و حتی بزرگتر) پاسخ گفت. پاسخ ایران که در قالب سرمقاله بسیار زیبای کیهان ارائه شد چنان مستدل و کوبنده بود که باعث جیغ شدید سران خودفروخته عرب و حامیان آنها شد. آنها باور نمیکردند که ایران نهایتا به همسنگی روانی با خلیج فارس نشینان دست یافته است.
یادداشتهای مرتبط در وبلاگستان:
تصمیم سازان (سیاست خارجی)
بحرین مال ماست (تلنگر)
مگر شریعتمداری سب نبی کرده؟ (فصل آگاهی)
|
بینالمللی |
نوگرایی و تحولات صنعتی و فرهنگی در ایران بسرعت پیش میرود و کسانی که به هر دلیلی قادر نیستند با این سرعت خود را تطبیق دهند چارهای جز کنار گذاشته شدن و تحمل فقر، محرومیت و انزوا ندارند. روستاییان از مهمترین این اقشار هستند. اگرچه در سالهای اخیر اتفاقات خوبی در عرصه کشاورزی رخ داده است اما بسیاری از روستاهای ایران با مرگ تدریجیای دست و پنجه نرم میکنند که در طول یک قرن اخیر از قحطی بزرگ 1288 به این سو و بخصوص پس از اصلاحات ارضی محمد رضا شاه دامنگیرشان شده است. اگر چه انقلاب اسلامی با راهاندازی نهادهایی چون جهاد سازندگی، کمیته امداد و دفتر مناطق محروم ریاست جمهوری تلاش بیسابقهای برای رفع مشکلات روستاها و فراهمسازی امکانات زیرساختی انجام داد، اما متاسفانه این تلاشها بر مبنای نوعی مدیریت از راه دور روستا و فهم غیر صحیح از مسایل خاص آن انجام شد. بردن آب، برق، مخابرات، تلویزیون و رادیو، راه و سایر امکانات به روستا بیشتر در راستای پروژه مدرنیزاسیون تحمیلی شبیه به ایدئولوژی دوره سازندگی انجام شده است. در مدرنیزاسیون تحمیلی تحولات ساختاری جوامع مدرن که در راستای حل مشکلات خاص خودشان طراحی و اجرا شده بود عینا در جوامع پیرامونی کپیبرداری و گاهی بزور وارد میشود بدون اینکه به میزان انطباق آن محصولات با نیازهای درجه اول این جوامع توجه شود. چنین رویکردی با پاک کردن صورت مساله مانع از چارهاندیشی جدی برای مسایل میشود. اگر چه دولت نهم با سفر به مناطق دوردست و تلاش برای حل مشکلات ملموس مردم و اخیرا با انحلال ساختار برنامهریزی دیکته شده از مرکز و واگذاری اختیارات آن به استانداریها گام در راه واقعی کردن برنامهریزی اقتصادی در کشور نهاده است، اما چنانچه خواهیم دید این تلاشها حداکثر قادر خواهند بود یک طرف مشکل را حل کنند و بنابراین باید با اصلاحات نهادی دیگری عجین شوند تا بهبود واقعی در اوضاع پدید آید.
صنعت فرش در ایران از جمله مهمترین صنایع دستی بوده است که تا گذشتهای نه چندان دور بخش مهمی از صادرات غیر نفتی ایران را بخود اختصاص میداده است. صنایع دستی نشانگر مرحلهای از تکامل صنعتی در ایران هستند که در صورت ادامه تحول آزادانه علمی بدور از دخالتهای استعماری میتوانست بتدریج نوعی تجدد بومی را در ایران پایهگذاری کند. با این وجود، ضعف تاریخی شرق در برابر قاره اروپا و شکستهای پیدرپی، تکامل نهادی و علمی را در آسیا ناکام گذاشت. صنعتگران ایرانی هرگز موفق نشدند برای بهبود فناوری و هنر تولید فرش قدمی بردارند. اکنون بازار فرش بشدت تحت فشار است. از سویی ماشینی شدن تولید و تغذیه بخش کمدرآمد بازار با فرش ماشینی باعث ایجاد بیکاری گسترده در میان بافندگان فرش دستباف در روستاها شده است. اما مهمتر از آن تحولات فرهنگی است که میرود کلیت بازار فرش را دچار رکودی بیسابقه نماید. امروزه فرش از یک کالای کاربردی بعنوان کفپوش منازل تبدیل به یک کالای تزئینی و هنری شده است و جای آنرا کفپوشهای دیگری چون سنگ، پارکت و سرامیک گرفته است. همچنین مصرف پشتی (شامل فرش) بنفع مبل بشدت کاهش پیدا کرده است. ضعف فرهنگی ایران باعث شده است حتی در داخل کشور خودمان هم ذائقه مصرفکنندگان بسمت کالاهای خارجی تغییر کند و این معنایی جز بیکاری گسترده در میان زنان روستایی ندارد. روزگاری درآمد زن روستایی از بافتن فرش بیش از مرد بود. اکنون وی بیکار شده است. مقصر کیست؟ همه کسانی که میتوانند تاثیرگذاری فرهنگی داشته باشند مخصوصا ما شهرنشینان.
اما وضعیت مرد روستایی چگونه است؟ وی معمولا کشاورز است و گندم میکارد. زمین کوچک هزار متری دارد. در سالهای اخیر احداث چاههای عمیق برای گاوداریها و سایر واحدهای صنعتی سطح آب سفرههای زیرزمینی را بشدت کاهش داده است. بنابراین قنات روستا که سابقه هزار ساله دارد خشک شده است. سرمایهدارها شش اینچ آب دارند و کشاورزها یک قطره هم ندارند. از آنجا که امیدی برای اعمال مدیریت بر سفرههای آب نیست تنها راه چاره کشاورز این است که او هم چاه عمیق بزند. البته این کار نیاز به سرمایه کلان دارد. در حالی که آب هر روز به عمق بیشتری پایین میرود برای هر متر کندن چاه چند صد هزار تومان پول لازم است. تازه چنین چاهی به پمپ نیاز دارد و آن هم هربار که خراب شود چند میلیون هزینه دارد. کشاورزان البته ناامید نیستند آنها، تمام کشاورزان روستا متحد شدهاند و تعاونی مانندی تشکیل دادهاند و خرجها را سرشکن میکنند با وجود این سازمان آشفته کار بهرهوری را پایین آورده است. درآمدها پایین است، بدلیل عدم وجود شبکه توزیع انبوه کالاهای مصرفی در روستا هزینه زندگی در برخی موارد از شهرها بالاتر است، جوانان روستا را ترک کردهاند و روستا تحت تهاجم شدید فرهنگی کلانشهرها قرار دارد. روستا نهادی رو به موت است مگر اینکه مشکل اصلی آن فهم شود. مشکل مردم روستا کاهش قدرت واقعی آنهاست. آنها نه تنها نیاز دارند با استفاده از نهادهای دولتی (همچون شوراهای روستا) نوعی قدرت سیاسی محلی بوجود آورند که مشکلات بومی را درک کند و برای آن راهحل ارائه دهد بلکه نیاز به ایجاد نوعی قدرت مردمی دارند. چرا که دولت در هر منطقهای بطور معمول نقشی در حد ایجاد سازش میان منافع صاحبان مختلف قدرت را بازی میکند. بنابراین کشاورزان ابتدا باید تبدیل به یک نهاد ذینفوذ بشوند تا بعد بتوانند در چانهزنیها در سطح سیاسی مقداری از توقعات خود را بدست آورند. در این راستا تقویت و تحکیم ساختار حقوقی تعاونیهای کشاورزی و ادغام زمینها میتواند موثر باشد. این تعاونیها میتوانند نقش سخنگوهای سیاسی و اقتصادی کشاورزان را در برابر سرمایهدارای که عمدتا از کلانشهرها میآیند بازی کنند و مانع نابودی زیستبوم روستاها شوند.
یادداشتهای مرتبط در وبلاگستان:
ناکارآمدی نظام برنامهریزی دولتی در ایران: ریشههای تاریخی و بنیانهای نظری آن (عبدالله شهبازی)
|
بینالمللی |